حلال کن
نمیدانم التماس کدام شمعدانی را کنم تا گلهای صورتی اش را به پای واژه های بی تقصیرم بریزد.
خوب میدانم تو یک آفتابگردان کوچک را بغل گرفته بودی و داشتی تمرین روشنایی میکردی و من بدون این که زنگ بزنم وارد آیینه شدم از کوچه پس کوچه های تنگ و خزان زده دلت گذشتم و کنار تو نشستم اما بی اجازه!
پس مرا حلال کن اگر نرگس های نگاه تو را گاه گاه از ایوان تنهایی دلت برداشتم و لب پنجره دلم گذاشتم.
حلال کن اگر نیمه شبان نیایش آرام تو را برهم زدم و حنجره آوازم برگلهای صورتی رنگ تو خراش گذاشت.
ببخش اگر با بی اعتنایی از روی قالیچه سکوتت گذشتم، ببخش اگر همچون پیچکی لجوجانه از دیوار خانه دلت بالا رفتم و این بالا رفتن را به رخ کشیدم.
ببخش اگر در کلام من جز وزش پندارها و بارش خاطره ها نبود.
اما مهربان؛
من نه به این زندگی دل بسته ام و نه به این پنجره های بسته و سقف های کوتاه!و باغهایی را که به یک پلک برهم زدنی از سبز به زرد می غلتند را سرزنش نمی کنم و به دیوارهایی که حائل بین من و تو شد دشنام نمیدهم.
رسم دنیا این است در این دنیا می آیی و در این آمدنها عاشق می شوی، بازی میکنی، شیطنت میکنی، میخندی، زندگی میکنی و سرانجام با کوله باری از آرزو می آیی ودر ابدیت محو میشوی.
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، آنچه ماندنی است ورای من و توست!
من میخواستم تو را در مسیر عشق ودوستی در مسیر شبنم گیر گلها، در خم سجاده ای ملاقات کنم حال که دوست داشتنم را زمینی پنداشتی بگذار تا بقایای جسم خاکی ام در نگاهت خاکستر شود!
سلامی دیگر
خیلی شرمنده ام که مدتی نبودم دلیل اصلی اش خرابی کامپوترم بود. امیدوارم نبودم را به حساب سنگدلی نسبت به دوستان نگذارید چون واقعا شما را دوست میدارم و در این دنیای مجازی از اینکه همپای شما هستم خیلی خوشحالم. البته دیگه سعی میکنم کامپیوترم را خراب نکنم![]()
![]()
موفق باشید
خدارا فراموش کردهام
سالهاست که دیگر خدا را فراموش کرده ام. دیگر سجاده ام بوی عطر یاس را نمی دهد و تسبیحم سالهاست که گرمای دستانم را به فراموشی سپرده و در خیال گرمای عشقی پاک حضور دستانم را تمنا میکند. یعنی خدا هم مرا فراموش کرده است ، نه نه نه او که مهربانترین است هیچ گاه بندگانش را از یاد نمیبرد. این من هستم که خدایم را فراموش کرده ام و برای او تنها کوله باری از گناه را به ارمغان آورده ام. کاش او مرا از بند زنجیر شیاطین نجات دهد تا دیگر پوست بدنم در این کشاکش حق و باطل به رنگ خون گراییده نشود. کاش او مرا ببخشد تا بار دیگر سجاده ام رنگ گلستان به خود بگیرد و تسبیحم از نجوای شبانه سیراب شود. کاش او مرا ببخشد تا درختچه نحیف وجودم از چشمه سار معنویت سیراب شود و در میان شاخ و برگش نسیم انا الحق به نوازش آینه قلبم بپردازد.
دیگر جای ماندن نیست
دیگر جای ماندن نیست. چشمانم از دریای اشک آب میخورد تا عطش قلب سوخته ام را سیراب کند. دوباره دلم در قفس دلتنگی خدو گرفتار شده است. من که نمی دانم در این سرای فانی به چه کار آمده ام. آمده ام تا محکوم به زندگی باشم یا در آتش ناامیدی بسوزم و نابود شوم. کاش می دانستم در این کشتزار بی وفایی به کدامین گناه به زنجیر کشیده شده ام. کاش میشد قفل این دلتنگی را شکست و به اوج انسانیت پرواز کرد. شاید تنها ره من دل کندن از این دنیای پر رمز و راز است. شاید..........
فصل کوچیدن
من بار دیگر از پشت نگاه های نگرانم مهرت را جستجو کردم اما آن را پشت لبخند لبانت یافتم اما چه کمرنگ. فهمیدم فصل کوچیدن است از کنار دلتنگی هایی که احساسم را وادار به سکوت می کند. من جز صدای خسته گام هایم به روی برگهای زرد دگر آوازی به گوشم نمی رسد اما تو لحظه به لحظه زندگی صدای کبوتران عاشقی را برایت تداعی کند که همگی گرداگرد یکدیگر به طواف درآمده و سمفونی عشق را می نوازد.
امیدوارم در گذر از کوچه های زندگی همیشه از زیر درختان پرشکوفه بادام عبور کنی و هر بهار که بهار نارنج عطرافشانی میکند تو نیز باشی و وجدت را از عطر بهار نارنج سیراب کنی.
تنهایی
دخترک
سالها پیش در کرانه آسمان همراه ستاره بخت خود بودم تا جایی که برسم به دنیای آرزوها. سالها پیش قافیه های زندگی را به طور موزون در کنار هم قرار دادم تا طراوتش شب تاریک دلم را مهتابی کند. سالها پیش گیسوان زرین درد دل را با یک بید مجنون درمیان گذاشتم تا از بار صدف درونم کاسته شود. اما اینک اشکهایم روح ندارد دیگر افق های طلایی هم ماهی های درونم را به سرور دعوت نمیکند پس چه باید کرد؟
چگونه می توان از نور عشق و عاطفه قابی برای آرزوهای رسوب کردیمان سااخت که وسعتش به اندازه اقیانوس و زیباییش به اندازه شبنم روی گل های پونه باشد؟............
حال که تا آن روزهای نقره ای بغضی سنگین برجای مانده باید برای طلوع مهر صبور و شکیبا بود. باید برای رسیدن به کوچه ای که بر حریر نازک امید بنا شده از هزاران عابر یاری جست.
آری آنقدر باید رفت تا به جایی رسید که تبلور دوستی فضای سپید دلت را از گل واژه های محبت روشن کند و حصار زندگی ات در چند واژه ببی رنگ تاتوانی خلاصه نشود.
بهانه
امروز دلم بهانه برق نگاههای آشنا را کرده ُبهانه گونه های سرخرنگ و خندان ُچشم های درخشان و شاد و لبهای شکوفه بسته که در مابین آن تندیس هاس سفید و بلوری از دور چشم نوازی میکند. مدت هاست که زندگیمان از جذر سختی شانه خالی نمیکنند و قلبهایمان همچون خطوط موازی راز رسیدن به همدلی را از یاد برده است.
گویا ما آدم ها فراموش کرده ایم که روزگاری عطش چشمه دلمان تنها با آفتابی کردن هوای چشمان همیشه بارانی رفع میشد و یا شبهای نیازمان تقسیم کردن زوایای عشق بود در میان کلبه هایی که در هاله ی غم پنهان شده اند.گویا فراموش کرده ایم که روزگاری لحن پرطنین نافله صبح تنها رمز تولد بهاری دلهای زلال نیلوفریمان بود.
اما اینک از آن روزهای سبز تنها دست نوشته هایی در کتابچه خاطراتمان به جا مانده است تا شاید آیندگان هیچ گاه از یاد نبرند که زمانی هم تمام دغدغه های دلمان عشق بود عشق.

